دوشنبه 14 تیر 1389  06:54 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: محمد

سایز اصلی

ناراحت بود.از نگاه غمبارش می شد این را فهمید.درد دلش باز شده بود.نیمه های شب،قدم می زد و زیر لب نجوا می کرد.غصه می خورد.با این حال،حاضر نبود روی حرف امام حرفی بزند.امام دوست نداشت به او آسیبی برسد.

...زود خودم را رساندم خط.شاد و سرحال بود.بین رزمنده ها که قرار می گرفت انگار تمام دنیا را به او داده اند.بالاخره امام راضی شده بود که ایشان به جبهه برگردد.

 

سردار مرتضی قربانی

کتاب شمیم خاطره ها ص80

 

 

   


نظرات()   

نودودو 92

حرفهای من